تبليغاتX
کبابی بهشت

کبابی بهشت

سخت‌ترین امتحان

سال چهارم رشته فیزیک؛ یکی از اصلی‌ترین درس‌ها و پیش‌نیاز کلی درسِ گرایشی، هنوز پاس نشده بود. دیگر زمان مصلحت‌اندیشی‌هایی مثل توجه به استاد ارائه‌دهنده درس گذشته بود. بی‌بروبرگرد باید این واحد انتخاب و پاس می‌شد. از اول ترم، با احتیاطی همراه با یک ترسِ مقدس، به بیشتر کلاس‌ها و حل‌تمرین‌ها رفتم. برای هر لحظه و هر دقیقه‌ی یک هفته مانده به امتحانِ میان‌ترم، برنامه‌ریزی دقیقی کردم، تا به حل تمامی تمرین‌های کتاب برسم. از قبل تمام سابقه‌ی تاریخی نحوه امتحان گرفتن و چگونگی تصحیح کردن استاد مربوطه مشخص شده بود، اگر خوب بخوانی و مفاهیم را بفهمی، پاس می‌شوی. تمام شبِ قبل از امتحانِ میان‌ترم را خواب و بیدار بودم که کاش سال پیش این درس را با استادی پاس می‌کردم که ساده‌تر امتحان می‌گرفت و به شانس خود لعنت می‌فرستادم که چرا باید این درس را با استادی در این حد کاردرست پاس کنم. امتحان میان‌ترم تا حدودی به خیر گذشت، اما روش استاد این گونه بود که وجود پیشرفت چشمگیری در نمره پایان‌ترم نسبت به میان‌ترم، می‌توانست حکم یک برگ برنده را برای نمره نهایی داشته باشد. تمام روزهای طلایی فرجه را برای این درس اختصاص داده بودم. تصور اینکه استادم بیاید بالای سرم و نگاهی به ورقه پراز خالی‌ام بیندازد، روز و شبم را یکی کرده بود. سه روز پایانی فرجه، دانشکده در آرامش قبل از توفان امتحانات فرورفته بود. بمبی در شمال شهر تهران ترکید و امواجش تا مغز استخوان اهالی دانشکده فیزیک رسوخ کرد. استادم کشته شد و هیچ وقت نتوانست امتحان پایان‌ترم را برگزار کند. در شب امتحانِ پایان‌ترم، دیگر نگران پاس شدن نبودم،  نگرانی‌ام از بابت این بود که آیا می‌توانم فردا جلسه امتحان را بدون حضور استادی که ساعت‌ها سر کلاسش بودم و از درس دادنش لذت بردم و از خشمش ترسیدم، بگذرانم؟

حاضر بودم او فردا به جلسه امتحان بیاید و با نگاه تمسخرآمیزی به برگه امتحانم نگاه کند و بگوید اتفاقات ده روز گذشته یک شوخی بوده؛ زنده است تا از ما سخت‌ترین امتحان دنیا را بگیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:46  توسط    | 

میوه ممنوعه

گفت: بعیده از برگه نمره‌ای بگیری، حتما سرکلاس‌ها برو شاید اینطوری پاس بشی. کلاس‌ها راس ساعت 8.30 صبح شروع می‌شد. دو سه جلسه اول به هر ترتیبی بود، خودم را به کلاس می‌رساندم اما یک دفعه به خودم آمدم و دیدم 4جلسه پشت هم غیبت خوردم! دیگه حالا الان خیلی فرق نمی‌کرد این 3واحد پاس بشه یا نه، ولی از اون کلاه فارغ‌التحصیلی خجالت می‌کشیدم که بخوام تو گرمای تابستون دنبال تک درس کردن باشم. شروع کردم از ساعت 11 شب یکسری فعالیت از جمله حمام کردن، کتاب خوندن، فیلم دیدن انجام دادم که مثلا خسته بشم زوتر بخوابم ولی از همون 1 که آماده خوابیدن می‌شدم، چشمم به ساعت بود تا بعضا 3 و 4 صبح! انگار یه آدم لجباز نشسته بود تو مغز من و وفتی می‌فهمید من حتما باید زود بخوابم که زود بیدار بشم، شروع می‌کرد به هر طریقی ذهن من رو هشیار می‌کرد. خلاصه اینکه با یه مصیبتی یکی در میون کلاس‌ها رو می‌رفتم. تا اینکه یکی از این روزها که بدنم 3 4 ساعتی زوتر از مغزم بیدار شده بود، خودم رو کشون کشون به تاکسی رسوندم. دائم به خودم باج می‌دادم که فقط یه وقفه 1.5 ساعته بین خوابت افتاده و می‌تونی تو تاکسی و بعد تو کلاس به خوابت ادامه بدی. بدبختی که یکی دوتا نیست، تاکسی‌های که مقصدشون انقلابند با ناز و عشوه از امیر‌آباد عبور می‌کردند. یعنی باید یه هفت هشت تا دانشجوی آویزون چشم خمار جمع می‌شدند تا یکی از آقایون راننده به حرف بیاد و بگه، باشه حالا چون تو امیر‌آباد دانشکده فنی و زبانها هست،می‌تونیم مسیرمون رو عوض کنیم. عحب از روزگار اینکه یکبار و فقط یکبار نگفتند که دانشکده فیزیک هم تو این خیابونه! خلاصه اینکه وقتی یکی از ون‌های موجود برای رفتن به امیرآباد اعلام آمادگی کرد؛ من با یک شیرجه روی صندلی جلو نشستم وچشم‌های نیمه بازم رو بستم تا کامل بخوابم. بیست دقیقه‌ای در عوالم خواب بیداری بودم که صدایی از سمت راننده شنیدم، گوشیش رو جلو آورد و گفت میشه این اس‌ام‌اس رو برا من بننویسی؟ همین‌طور که داشت اوایل متن رو می‌گفت به خودم آمدم که این چه راننده‌ای هست که موقع رانندگی نمی‌تونه اس‌ام‌اس بزنه؟ حالا اصلا نمی‌تونی، نمی‌میری که یه نیم ساعت کله سحری صبر کن. قیافه شاکی به خودم گرفتم که با چهره‌ای که از شدت خنده در معرض انفجار بود، روبه‌رو شدم. مات شده بودم و نمی‌تونستم هیچ حرکتی بکنم. می‌خندید و می‌گفت تو هنوز به همان اندازه گیجی! در حال سلام احوال‌پرسی بود که یاد مهر 83 افتادم. وقتی ناظممون معلم دیفرانسیل جدید رو معرفی می‌کرد و از افتخاراتش می‌گفت؛ رتبه 5 لیسانس، 1 فوق‌لیسانس و... همین‌طور می‌خندید و من هی بیشتر ماتم می‌برد که ای بابا چرا این راننده تاکسی شده؟! 3 4 دقیقه‌ایمونده بود برسم که پرسید فیزیک دوست داشتی، نه؟ لابد همین دانشکده فیزیک تهران انتهای امیرآباد درس می‌خونی؟ من باب تایید سرم رو تکون دادم. بله بالاخره یه راننده تاکسی پیداشد که دانشکده من رو می‌شناخت. نمی‌دونستم باید کرایه بدم یا نه که خودش به دادم رسید و گفت: مهمون من! از ماشینن پیاده می‌شدم که گفت فیس‌بوک به اسم خودم هستم. با شوکی که بهم وارد شده بود، مغزم کامل بیدار بیدار بود. راننده تاکسی که دوتا فوق‌لیسانس از شریف داره.. که صفحه فیس‌بوک داره...! طرفای ساعت 3 4 ظهر بود که رفتم تو فیس‌بوک پیداش کردم. زود به زود چک می‌کردم ببینم آنلاین شده یا نه؟ که یادم افتاد خطی‌های انقلاب تا 9 شب کار می‌کنند، رفتم تو گوگل سرچ کردم " خطی‌های تجریش انقلاب" گفتم شاید خواسته با قشر زحمت‌کش جامعه مستقیم در ارتباط باشه و خاطراتش رو ثبت کنه، ولی اهل این قرطی‌بازیا نبود. طرفای 9.5 شب بود که آنلاین شد، شروع کرد به احوال‌پرسی، بعد از یه وقفه چند دقیقه‌ای پرسید صبح خیلی متعجب بودی، سوالی نداری؟ تنها واکنشی که می‌تونستم داشته باشم فرستادن J بود، که خودش شروع کرد به تعریف کردن. تابستون پارسال 4 تا مدرسه پسرونه درس می‌دادم، یکی دخترونه. این مدرسه دخترونه یه جور متفاوتی بود از همه مدرسه‌هایی که رفته بودم. دو تا کلاس ریاضی و تجربی داشت که هر کدوم فقط 15 تا شاگرد داشتند. بچه‌ها دور می‌شستند. یکی از این شاکردا برام خیلی آشنا بود. تمرین حل کردنش، سوال پرسیدنش... خلاصه اینکه به خودم اومدم دیدم هفته‌ای 2 3 بار کلاس فوق‌العاده می‌گذارم تا بیشتر ببینمش. یه طورایی گرفتار شده بودم. برای 1 2 دقیقه هیچی نگفت، تو این فاصله صفحه پروفایلش رو چک کردم. یادم اومد که ازدواج کرده بود. ادامه داد، هیچ راه فراری نداشتم هر جا می‌رفتم جلوی چشمم بود، از پسر 5ساله‌ام خجالت می‌کشیدم تا اینکه یک روز تمام کلاسام رو به همکارم دادم و بی‌کار بی‌کار شدم. تصمیم گرفتم کار یدی بکنم، دیدم تاکسی داشتن بیشتر از هر شغلی می‌تونه عرقم رو در بیاره و نجاتم بده. سکوت طولانی شکل گرفته بود که Pm داد که 1 ساعت دیگه دوباره می‌آد.  پیش‌بینی می‌کردم با شوکی که بهم وارد شده مغزم حالا حالا بیدار بمونه و نتونه به موقع بخوابه.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:5  توسط    | 

جنگ داخلی

خداوندا؛

          نوح از دست پسرش به تو پناه برد؛

          عاشق از دست معشوق به تو پناه می‌بره؛

          من از دست خودم بهت پناه می‌برم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 15:38  توسط    | 

تلخ

قانون بقای درد؛ درد از بین نمی‌رود، بلکه از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 23:36  توسط    | 

سرما

گرم بود، توان تحمل یه تارمو رو روی سرم نداشتم چه برسه به این روسری نصفه نیمه یا این مانتوی زشت،تو این فکر بودم که اگه حداقل یه اعتقادی پشت این حجاب بود تحملش آسون‌تر میشد یا اصلا ببینم این سازمان حقوق بشر چه غلطی میکنه که تو گرمای 40درجه، زبون روزه من باید حجاب داشته باشم؟!فورا خودم به خودم جواب دادم: چه غلطا مردم دارن از گرسنگی میمرن حالا تو توان تحمل گرما رو نداری؟!

شروع کردم به منت گذاشتن سر خدا که ببین تو رابطه من با چایی رو میدونی، حالا تو این گرما که حتی حاضرم از فرط تشنگی سرم رو  فرو کنم تو این جوب، روزه گرفتم پس بیا با ما به از این باش- ما اهل حساب کتابیم- رفتم پناه گرفتم تو پیاده‌رو که یه اپسیلون سایه شده بود، سر ظهر بود همه تو خونه بودن، برداشتم روسریمو مدل کلفتی بستم تا حداقل راه نفسم باز بشه. رسیدم به بافت محلی کوچه، یه سری مغازه که بالای هر کدوم هم خونه‌هایی بود که لابد مال صاحب مغازه‌هاست. مغازه‌ها رونقی نداشت، معلوم بود. یه چند تا پیرمرد دور هم جمع بودن.یهو دیدم یکی از این پیرمردا تلوتلوخوران دستش رو گرفت به دیوار و میرفت سمت یه خونه که درش باز بود، رنگ به رو نداشت، بعید میدونستم روزه باشه، اومدم بیخیالش بشم که یهو افتاد زمین. رفتم سراغ دوستاش توو مغازه، یکی که از بقیه جوون‌تر بود نبضش رو گرفت و بعد از چند لحظه به گریه افتاد. من شاهد آخرین 3 دقیقه زندگی یه آدم بودم. مثل همیشه که یه مصیبتی وارد میشه اولین عکس‌العمل من انکاره، گفتم نه بابا نمرده، اشتباه میکنین، فوری شماره 115 رو گرفتم، نبض نداره مرده، یکی مواظب باشه خانوادش یهو نیان دم در.

5 دقیقه بعد آمبولانس اومد و پزشک علت مرگ رو سکته قلبی اعلام کرد. صدای دادوهوار از حیاط بلند شد، کوچه در عرض چند دقیقه غلغله شد. من مات صورت رنگ پریده‌اش رو نگاه میکردم، حالا از اون روز انگار یه تیکه قالب بزرگ یخ حوالی معده‌ام جاگرفته که حتی با گرمای 50 درجه اهواز هم آب نمیشه.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 2:8  توسط    | 

تویی طبیب من!

یکی به تعداد لایک‌هایی که می‌گیره معتاده؛ یکی به ویبره موبایلش؛ یکی به تعداد شلوارهای تو کمدش، من به دستای مامانی معتادم که بین دو تا دستم بگیرمش و یواشکی بوسش کنم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 1:4  توسط    | 

بی‌تا

در یکی از حیرت‌انگیزترین ادوار زندگیم به سر می‌بردم که درهای برکت خداوندی به شدت به روی من باز شده بود؛ شاگرد خصوصی حداقل 4روز در هفته، بلافاصله موافقت کردم. مادر، بچه خود را بیش‌فعال می‌خواند؛ همین‌طور که همه آدم‌ها فکر می‌کنند کنکوری که آنها داده‌اند، سخت‌ترین آزمون دنیا بوده است، تمام مادرها هم فکر می‌کنند که ناتوانی فرزندشان در کسب نمره به علت بیش‌فعال بودن آنهاست. پس بی‌خیال شده و قرار اولین جلسه را گذاشتم.تصور می‌کردم خانواده‌ای که 4روز در هفته معلم خصوصی برای فرزندش می‌گیرد؛ باید وضع مالی خوبی داشته باشد. خانه‌ای بزرگ با پیشخدمتی که برای ما قهوه دم‌جوش بیاورد. اما این خانواده 5 نفری خانه‌ای کوچک که به زحمت 70 متر بود، داشتند. مادر با کمال احترام- موضوعی که بیشتر مادرها در برخورد با معلم خصوصی ندارند- من را به سمت اتاق بچه‌ها هدایت کرد و توضیح داد که معلم‌های بی‌تا روی تخت می‌نشینند وفضای دیگری برای تدریس وجود ندارد. بعد از صدا کردن‌های متوالی، بی‌تا کشان کشان خودش را به اتاق رساند و با دهانی نیمه‌باز به من خیره شد و گفت:ســــــــــــلام! مادر با آرزوی موفقیت اتاق را ترک کرد. از بی‌تا خواستم کتاب ریاضی و ورق چکنویس بیاورد، بعد از حدود 15 دقیقه هنوز موفق به پیدا کردن وسایل نشده بود تا اینکه با صدا کردن مادر قضیه ختم به خیر شد. قرار بود با هم اعداد صحیح را کار کنیم یعنی اینکه مثلا بتواند حساب کند 15-3 می‌شود12- با سیب گلابی، قرض بدهی مثال میزدم، هیچ کدام برای بی‌تا معنایی نداشت و شاگرد 13 ساله من قادر به جمع وتفریق عدد دورقمی نبود! تا اینکه بعد از 3 ساعت کلاس تقریبا اوضاع کمی بهبود پیدا کرده بود، اما مشکلی وجود داشت که در جلسه بعد بی‌تا من رو هم به سختی به یاد می‌آورد چه برسد به اعداد صحیح و...

بعد از کلاس‌های دو ساعت با بی‌تا حس نفس‌تنگی داشتم، انقدر حرف زده بودم و توضیح داده بودم که فکم قادر به جمع شدن نبود. دائم در یک گفت‌گوی دو نفره بین خودم و خودم توضیح می‌دادم که این پول انقدر مهمه که داری ادامه می‌دی؟! نشستی کوانتوم، مغناطیس خوندی که به بچه‌های مردم جمع و تفریق یاد بدی؟!

اما یک اتفاق مثبت مانع از تعطیل کردن کلاس می‌شد، در حین 2ساعت کلاس ذهن من فقط روی این موضوع بود که چه جوری درس رو حالی بی‌تا بکنم. کلاس برای من حکم مرفینی را داشت که از دنیای ناآرام بیرون رهایم می‌کرد. حالا که7 ماه از شروع کلاس می‌گذرد، بی‌تا به همان اندازه کند است، به کندی به لاک قرمز من واکنش نشان می‌دهد، به کندی ادای راه رفتن معلم تاریخش را در می‌آورد، اما الان من رو دوست خودش می‌داند نه آدم مزاحمی که برای سلب آفرینش او آفریده شده است.

مادر صبور و همیشه امیدوار بی‌تا به من یاد داد با زندگی نباید جنگید، خیلی آروم و مسالمت‌آمیز باید با حقیقت زندگی که لزوما خوشایند نیست، رو برو شد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 22:18  توسط    | 

کبابخانه حافظیه

امروز یه موجود به من گفت خدا آدم مذهبی نیست به خدا، و من عاشقش شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 21:39  توسط    | 

سخت...

بدان و آگاه باش          کشیدن خط چشم خوب نیاز به تمرین داره؛

                              حل مسئله‌های کوانتوم 2 نیاز به تمرین داره؛

                              نوشتن یه داستان دُرُست درمون نیاز به تمرین داره؛

                              لذت بردن از زندگی نیاز به تمرین داره.


+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 19:18  توسط    | 

خوش به حال روزگار...

بهار پاداشیست برای تحمل زمستان، بهاران مستدام باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 13:46  توسط    |